خرید بک لینک
با پدر در باغ انگوردر روز 22 ماه مبارک رمضال برابر با 14 ماه فروردین سحری را خوردم و ساعت 6 صبح خوابیدم و بعد از مدتی که به خواب عمیق فرو رفتم. در خواب دیدم که با پدر در باغ انگور کار میxadکنیم و من هم به جاهایی از باغ سر میزنم و متوجه شدم که پدر در برخی جاهای باغ صیفیxadجاتی مانند خربزه کاشته بود. به پدر گفتم: باید به اینها آب دهیم. در فکر آب دادن بودم که پدر گفت: باید بروی منزل تا عصرانه بیاری. گفتم: چشم و با دوچرخه راهی منزل شدم.همین که وارد شدم دیدم همسرم نانهای سفید اسکویی را آماده میکند و پرسیدم: اینها را برای چه آماده میکنید؟ گفت: آماده میکنم تا ببری برای پدر. گفتم من هم برای این کار آمدهام و پدر منتظر است اما تا من آماده رفتن شوم سر و صدای داخل منزل مرا از خواب بیدار کرد. آنچه در این خواب برایم مهم بود اینکه در لحظاتی که با پدر بودم بسیار خوش میگذشت و با او به گرمی مشغول صحبت بودم و امورات به خوبی سامان مییافتند. امید که در آخرت هم از دستم راضی باشد.قنبری 14 فروردین ماه 1403 موضوعات مرتبط: پدرانهها، زیستانه برچسبها: باغ انگور, پدر, همسر, نان اسکویی

برچسب: نویسنده: حدیث زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 13:57

فطر، جشن ریاضت خوردن، نوشیدن و خوابیدن، همه نیازهای بدن و جزو عادتهای زیستی ما آدمیاناند و رمضان خلافآمدی بر این عادات مکرر است و ما با ورود به این فضا به نوعی دست به کاری هنجارشکنانه میزنیم تا در روند عادی زندگی وقفهای ایجاد کنیم و ریاضتی به جسم و جانمان دهیم و نحوه زیست دیگری را تجربه کنیم. عید فطر جشن موفقیت در این زیست جدید است. این زیست چشمها و چشمههای نوی در برابر دیدگان ما باز میکند. ماه رمضان فرایندی جدید در زندگی و عید فطر فراورده آن است. فراورده جدیدتان مبارک. بخشعلی قنبری ٢٢ فروردینماه، عید سعید فطر ١۴٠٣ به کانال قنبری در ایتا ، تلگرام و سروش بپیوندید:http://eitaa.com/bang_e_manahttp://telegram.me/bang_e_mana http://telegram.me/bang_e_mana

برچسب: نویسنده: حدیث زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 13:57

من ماندم تنهای تنهابا وجود آنکه جناب مولانا از صبر و استقامت بالایی برخوردار بود اما در زمان هایی که در خلوت و تنهایی بسر می برد از صمیم قلب احساس تنهایی شدیدی می کرد و گاه می شد که این تنهایی را با خدا در میان می گذاشت تا اندکی آرام یابد اما همیشه این امکان فراهم نبود به دلیل اینکه روحش به خدی نا آرام بود که نمی توانست با خدایش خلوت کند و یا گاه خدا هم به هر دلیل او را به حال خود وا می نهاد شاید برای اینکه پخته تر شود اما هرچه بود زجر می کشید دلش سخت رنجور می گشت. در تاریخ آورده اند که وقتی حسام الدین از مولانا دور شد مولانا فریاد همی زد که کاش جلال الدین فقط یک لحظه حال او را درک و نیم نگاهی به حال نزار و رخ زرد فرسوده او می کرد تا به عمق اندوه عظیمش پی برد شاید دلش به رخم می آمد و باز می گشت و او را از این بدبختی عظیم نجات می داد اما گو اینکه دل حسام الدین از فولاد زره ساخته شده و وقعی به حال نزار مولانا نمی کرد.کاش به یاد می آورد که چه اندازه فشار روی مولاناست! کاش می دانست کاش!! نمی دانم چر این اندازه زود دردها و رنج های مولانا را از یاد برده است. در حالی که در گذشته نه چندان دور از کوچکترین ناراختی مولانا ناراخت می شد اما اکنون به جایی رسیده است که انگار فردی به نام مولانا روی کره خاکی وجود ندارد و حسام الدین اصلا و ابدا مولانا را نمی شناسد!! اکنون مولانا در تنهایی خویش خاطرات شیرین بودن با حسام الدین را مرور می کند و بر آنها مویه ها می کند و با صدایی که در گلو خفته است فریاد می کشد چرا مرا در این همه مصایب رها کردی و تنها گذاشتی؟ اکنون که به تو سخت نیازمندم رهایم ساختی و مرا پاک از یاد بردی!! مولانا وقتی اینها را مرور می کند به یاد فلورا معشوق آگوستین می افتد که خطاب ب

برچسب: نویسنده: حدیث زارعی‌پور تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 13:57

صفحه بندی